خرید بک لینک
پست 25 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، به بقیۀ مسائل مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک می پردازم. آن سال ها در مدرسۀ راهنمای ابن سینای سورک، چند چیز دیگر در ذهنم برجستگی داشت:1- فرح دیبا همسر شاه _که ملکه شهبانو خوانده می شد و در کشور و حکومت نفوذ زیادی داشت_ در سور

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:26

پست 26 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، به یک موضوعی که در سرنوشت من بشدّت تأثیرگذار بود اشاره می کنم. آن سال های اواسط و اواخر دهۀ پنجاه، یک چیز خیلی مرا به خود جذب کرده بود و آن کتاب های روضه خوانی و سینه زنی و مرثیه خوانی مرحوم پدرم بود که در محل نشیمن مخصوصش در ات

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 2:26

پست 24 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، به بقیۀ مسائل مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک می پردازم:آن سال ها در سورک بر ما چه می گذشت؟ آن سال ها در سورک که هر روز مسیر رفت و برگشت مان به مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک در انتهای محل بود، چند چیز برای من مهم، ملموس و پرجاذبه می نمود که گفتن آن برای جامعه شناختی مردم دو روستای همسایه مفید است، دو روستایی که قدیمی های آن هنوز با هم دوست هستند و جدیدهای آن هم، با هم مراورده دارند.در این روستا، آن زمان که ما درس می خواندیم، نشانه هایی وجود داشت که علامت رشد و برتری از روستاهای مجاور بود. مغازه هایی همچون شیشه بری، نانوایی های لواشی و بربری، شیرینی پزی، دوچرخه سازی، بانک، ماشین های سواری فراوان، سلمانی، درمانگاه مجهّز و شیک، قهوه خانه های زیاد، سبزی فروشی، دو سه تا تکیه و مسجد، قصابی، موتورهای زیاد، سبزی فروشی، حمام عمومی تقریباً شیک، ورزشکاران متعدّد، تحصیلکردگانی که به مرتبۀ پزشکی و مهندسی و بانکداری رسیده بودند و جوانان زیادی که آن زمان موتورسوار بودند و بیا برو داشتند و برخی هم دعوایی بودند و

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 20:32

پست 18 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. داشتم از دورۀ دبستان می گفتم. یادم است وقتی دزدان پنچه ی طلای امام زاده علی اکبر اوسا را دستگیر کرده بودند، ما داخل حیاط دبستان بودیم. جیپ پرده ای ژاندارمری را از لای نرده های دیوار دیدیم و چند نفر دنبالش کردیم، دیدیدم دزدان را بردند خونه ی مرحوم حاج آقا مهدی دباغیان رئیس خانۀ انصاف دارابکلا (کوچه ی نانوایی سید میرمیرعلی).ما از پشت پرده ی ماشین جیپ، به پشت دزدها مشت می زدیم تا تنفُّر خودمان را از این دزدی کثیف و دستبُرد به کیان دینی اعلان کرده باشیم. بگذرم.من در دبستان مُبصر کلاس های پایین تر بودم. نیز معتمد معلمان و رئیس دبستان و ناظم. دعای صبحگاه را هم من می خواندم. در آن شاه را باید دعا می کردیم که منزل پرسیدم که گناه نداره من شاه را در دعای صبحگاه دعا می کنم؟ گفتند: در درون، نیّتت نفرین باشد و برگزار کن.بازیگوش هم بودم اما در درس کم نمی آوردم. رفیق و همبازی هم زیاد داشتم که از چهار محلّه ی دارابکلا بودند که در یک قسمت دیگر به این می پردازم.یک روز سال 1354 که مُبصر کلاس های پایین تر بودم بر روی عکس شاه در کتاب فارسی دوم دبستان،

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 2:03

پست 19 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، این را هم اشاره کنم و به مراحل بعدی عبور کنم و آن این که، در دبستان، علاوه بر هم محلّه ای هایم در حموم پیش دارابکلا، با چه کسانی دوست و رفیق شده بودم؟معمولاً یک نوجوان در دبستان، از محدودیت در یک محیط بسته ی خانواده و محیط نیمه بازِ محلّه اش، عبور می کند و خود را با بچه های کُل روستا مواجه می بیند و کم کم جرأت می یابد به دور از چشم خانواده، که چهارچشمی بچه ها را مراقب اند (به قول دارابکلایی ها: پِنّنِه)، با افراد دیگری آشنا شود و رفیق و همبازی برگزیند.من هم در دبستان از این پُل، استفاده کردم و با اینان که نام می برَم، آشنا و دوست صمیمی و با برخی ها رفیق نزدیک شدم. از هم محلّه ای ها گرفته تا همه ی جای جای روستا:حمیدرضا عباسیانسید اسدالله سجادی دارابیمحمدتقی محسنی دارابیمحمد گرجی نژادسیدعلی اصغر هاشمی دارابیمحمد طالبی دارابیسید علی اکبر صبّاغ دارابیمحمد سورتچیآق باقر شفیعی دارابی (پسر عمّه ام)آق حسین دارابیعبدالله رمضانی دارابی (حاج ممسن عبدالله یورمحله)علی سحرخیز (مرحوم مِلّا)سیدرسول هاشمی دارابیعلی ملائی دارابی (آق

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 2:03

پست 20 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. قسمت بیستم. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، باید سه نکتۀ دیگر را بازگو کنم که نحوه و چگونگی دوست شدن با چهار دوست قدیمی ام است:یکی این که در دبستان برای نخستیم بار با جیرۀ غذایی که به دانش آموزان می دادند، آشنا شدیم. کالاهایی که در عمرمان هنوز آن را ندیده بودیم. مانند: موز، پنیر زرد هلندی، سیب سرخ لبنانی و سیب زرد فرانسوی، انگورهای وارداتی، کیک و ... . که میان زنگ های دوم و سوم به ما می دادند. که من گاه، آن را برای مرحوم مادرم _که مریض احوال بود_ به خانه می بردم.چون مرحوم پدرم در آن ایام، از صبح تا غروب به منزل مرحومه عمه ام (حاجیه رضیه) می رفت و در دعانویسی کمک کارِ مرحوم حاج آقا علی شفیعی می شد، و پسرعمه ام آق باقر، هم سنّ و سالم بود و آق صادق نزدیک به هم سن و سالی مان، من هم با انگیزه و شوق در ساعات غیرمدرسه و تابستان ها در خونه ی عمه ام سیدمحله ی دارابکلا، حاضر می شدم و هم بازی می کردیم و هم کمک کار می شدم.همین موجب شد تا با آن محیط و بچه های آن کوچه و محلّه ی سیدمله آشنا و بعضاً مأنوس گردم. مانند: آق باقر، سیدعسکری شفیعی (که همیشه با هم

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 2:03

پست 21 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، این ناگفته ها را بازگو می کنم:1- در این ایام _یعنی سال 1354 و 1355 که من دبستان را طی می کردم، یکی دو سه بار، مأمورین ساواک در پوشش دلسوزی و نام های مستعاری به اتاق مرحوم پدرم، آمده بودند (من خودم نشسته بودم) و به ایشان گفتند ما دوستان پسرت هستیم و می خواهیم کمکش! کنیم تا در دورۀ فرار از دست رژیم شاه، کمبودی نداشته باشد.پدرم یک جمله را بارها به ساواکی ها و رئیس پاسگاه می گفت: من هیچ اطلاعی از پسرم شیخ طالب ندارم. از پاسگاه دارابکلا، خیلی ها، خصوصاً درجه دار استوار یا گروهبان سعیدفر بارها و بارها به دمِ منزل مان می آمدند تا آدرسی و نشانه ای را از این ماجرا کسب کنند و گزارش به مافوق بدهند؛ که پدرم اظهار بی اطلاعی محض می کردند با آن که کم و بیش از محل اختفایش مطلع بودند.من در دامنه، بین اواخر سال های 1392 تا سال اواخر سال 1393 این قضایای دستگیری و و زندانی و دورۀ فرار و مسائل بعد از پیروزی انقلاب تا سال 1364 را، در بیش از 99 مصاحبه ی مستقیم، با عنوان «زندگی پرماجرا» در دامنه پست کرده بودم و بازتاب وسیع و مناسب و خواهن

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 2:03

پست 22 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، چنین می آورم:حال با طی شدن دورۀ دبستان، زمانی تازه تر برای من فرارسیده بود که برای شرکت در کلاس اول دورۀ راهنمایی به همراه رفیقانم به روستای سورک بروم که در 8 کلیومتری دارابکلا در مجاورت جادۀ بین المللی مشهد-شمال واقع بوده است. سؤال این است از دبستان چه آموختیم؟ و چه شدیم؟پاسخ به این دو پرسش سخت است. اما نکاتی که به نظرم آموزندگی دارد و جزئی از تاریخ فرهنگی و اجتماعی محل به حساب می آید این است:اول: نوع بازی های رایج ما اینها بود: آب تنی مکرّر در دره دِله (=رودخانه). آغوزبازی. الماس دلماس با چوب. هِشتِل. چش بَکّا. تیل بازی (= ساخت اَشکال به وسیلۀ گِل). پول بازی (= زدن پول سکّه ای به تن دیوار و وجب کردن و پول رقیب را بُردن). بازی با برگۀ آدامس خروس نشان. (= الان می فهمم شاید این شگردی بود از کارخانه خروس نشان، که آدامسش فروش برود). ماشین بازی با حلب. خاک بازی. وگ گیری (= توی رودخانه قورباغه می گرفتیم). لیز تپه خاک (=سُرسُره بازی). پنگ پینگ پونگ، هو مه کش بازی. بُرده بُرده. کاتک بازی (=کُتک با دستمال، اغلب در عرو

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 2:03

پست 23 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در ادامۀ «آنچه بر دامنه گذشت»، به ورودم به مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک می پردازم:چند چیز برای من _و شاید برای بقیۀ مُحصّلان آن زمان_ در همان ابتدای ورود به مدرسۀ راهنمایی ابن سینای سورک، مهم جلوه می نمود:ذوق زدگی برای کَنده شدن از روستا و دیدن درون روستای پُرمسألۀ آن روزگار سورک.دیدن هرروزۀ جادۀ بین المللی مشهد-شمال و تماشای تردد ماشین های فراوان و متنوع که توی عمرمان در روستا هنوز ندیده بودیم.ماشین سواری خوردن، به عبارتی وانت سواری کردن. چون پشت نیسان می رفتیم مدرسه. و این برای مان لذت داشت و از اسب سواری لذیذتر می نمود.پیاده روی از مسیر امام زاده جعفر دارابکلا و باغ دُزدی و تفریح و شادی و گاه به گاه فرار یواشکی از مدرسه و درس و معلم های بی رحم و البته بی سواد.بازشدن پای مان به قهوه خانه های چندگانۀ سورک، خصوصاً قهوه خانه ی پیرمردی به اسم مظاهری با چای شیرین لیوان بزرگ (=شیرین دار) که رفتارها و صحبت های خاص و شنیدنی و لُغُزی او ما را به ماوراء!!! می برد.آشناشدن با دانش آموزان سورکی، لالیمی، اسرمی، جامخانه ای و همۀ روستایی

برچسب: نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 2:03

صفحه بندی